| INVISIBLE KID |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
|
ما به هم نگاه میکنیم... و از دریچه نگاهمان، به هم، و در مورد هم فکر میکنیم. ... ۲شنبه ، ساعت ۸:۳۰ ، ایستگاه تراموای سر کوچه: من و چند نفر به فواصل نامساوی از هم ایستادهایم و در سرمای کشنده صبحگاهی منتظر رسیدن ترموا هستیم. اشتفن (۳۰ ساله، لیسانس حساب داری، کارمند بانک، آلمانی، اهل فرانکفورت) به من نگاه میکنه. اون فکر میکنه: این یارو معلومه از این دانشجو هست که از پاکستان و هند اومدن اینجا سرشون هنوز به ...نشون پنالتی میزنه. یارو حتما عاشق غذاهای تنده، همش فیلم هندی نگاه میکنه، انگلیسی رو با لهجه غریبی صبحت میکنه و یک کلمه آلمانی بلد نیست. من نگاهم رو ازش میدزدم و فکر میکنم: این یارو رو نگا کن. زردمبو و با اون کراوت بنفش ضایع. مردک دراز بی غواره آخر هفته کسل کنندهای رو با سگش و (شاید) دوست دخترش گذرونده و الان آمادست بره سر کار پول اساسی به جیب بزنه. ساعت ۸:۴۵، خیابان کایسرژوزف، تند تند به سمت دانشکده گام میزنم و سیگاری میگیرونم. با سرعت از کنار گرترود (زن، ۸۳ ساله، با عصا، بازنشسته مواجب بگیر، اهل فرایبورگ) رد میشم. اون منو فقط از پشت میبینه و من هم او رو همینطور. گرترود فکر میکنه : "چه بی شرم، مردک آفریقایی همینطور از کنار من رد شد، بدون اینکه به من یه سلام کنه. ترسیدم. قدیما اینطور نبود. یادش بخیر این همه آدم ناقص و کج و کوله خارجی نداشتیم اینجا. همه چی امن و اروم بود، هیییی، یادش بخیر." من خیلی سریع فکر میکنم "این پیر زن بی مصرفو نگاه کن، نصف جمیعتِ دنیا باید از ایدز و وبا و گرسنگی تو آفریقا زجر بکشن و پولش صرف این بشه که اینا به جای ۸۰ سال ۹۰ سال عمر کنن و اکسیژنِ بیشتری مصرف بشه. مسخرست واقعا..." ساعت ۱۰، موسسه محل کارم تو دانشکده، صحبت کوتاه با اورسل (۵۵ ساله، دیپلمه فنی، منشی، مجرد با ۳ فرزند، اهل لوراخ). در مورد قراردادم باهم کمی حرف میزنیم و من از اتاق خارج میشم. اورسل فکر میکنه: "این چرا اینجوریه؟ چرا نمیره این آخه؟ لعنتی با من با لهجه خودم حرف میزنه. پوه! بنده خدا، حتما از اون جایی که این تو عراق میاد هنوز جنگ و ویرانیه. ولی با این حال خودش و خوب بالا کشیده و اعتماد به نفس خوبی داره. جالبه واقعا..." من فکر میکنم: " این زن دیوانه رو من دیگه کم کم نمیتونم تحمل کنم. این هنوز بعد از ۴ سال فکر میکنه من مال عراقم. خیر سرش مثلا خارج رفته هم هست. تمام ازندگیش تو این خلاصه شده که ناخن هاشو مانیکور کنه و هر ۳ ماه یک بر بره جنوب اسپانیا تو این هتلهای مسخره لم بده. هیچ عقلی تو اون مخش نیست. تو آلمان زندگی کردن و منشی شدن دیگه از اون کاراست که احمقترین آدمها فقط میتونن انجامش بدن. " ساعت ۱۲:۳۰، منزا، سر میز تو اون شلوغی نشستم و غذامو میخورم. هزار تا دانشجو دورو بر وول میخورن و سرو صداست همه جا. سرمو تصادفی از رو غذا بلند میکنم و چشمم به کسی میافته، سرمو پایین میندازم و به خوردن ادامه میدم. ملانی (۲۲ ساله، بلوند، دنشجوو، اهل اشتوتگارت، فرزند صاحب یک بنگاه معاملات ملکی) با خودش میگه. "تازگیها چقدر این ترکها و عربها اینجا تو دانشگاه زیاد شدن. بابام میگفت تا چند سال پیش اینا جز کار ساختمونی اینجا هیچ کاری نمیکردن. ولی آدمای جالبی باید باشن. زبون خنده داری دارن و فکر کنم سکسی باشن همشون. باید یکیشونو امتحان کنم یه وقتی..." من غذا میخورم و پیش خودم میگم. "دختر مسخره یه جوری به من نگاه میکنه انگار من جذام دارم. حتما الان فکر میکنه من واسه چی هند و ول کردم اومدم اینجا. حقا که خون نازی تو رگهای شماها خشک شدنی نیست. " ساعت ۱۵:۳۰، تو دفتر نشستم، جوانکی با موهای مدل باب مارلی در میزنه و سوالی میپرسه. کسی که کار داره باهاش اینجا نیست ولی من سوالشو کوتاه جواب میدم. کیفشو میندازه و میره. سیمون (۲۳ ساله، آلمانی، اهل ماینتس، دانشجو) با خودش کوتاه فکر میکنه: "این هندیها واقعا آدمهای عجیبین. یارو این همه راه رو اومده اینجا دکترا بگیره و آخرش برگرده. خوب همون جا میموندی میگرفتی دیگه. اینجوری من میتونستم پشت اون میزی بشینم که تو الان نشستی. ولی یارو باحال بود، اولین هندی بود که آلمانی حرف میزد. فکر کنم اینجا بزرگ شده... " من سرم به کرمه، ولی فکری از سرم مثل غباری میگذره و بعد فروکش میکنه: "این آلمانیها از جهانی شدن فقط همین موهای جاماییکایی شو یاد گرفتن. حالا یارو شب که بره خونش جون به جونش کنی از خیر آبجو و فسپر (نوعی شام) نمیگذره و دو کلمه زبونی غیر از آلمانی نمیتونه حرف بزنه، ولی ادا در آوردن رو خوب بلده. چی میشه گفت، اینم از رفاه زیاده دیگه، یه سری اونور دنیا دارن برا بدیهیترین آزادیهای مدنی میجنگن و اینا اینجا الکی خوشن، خوشم نیستن آخه بدبختها اماله میکنن خودشون رو..." ساعت ۱۸، قدم زنان به سمت مرکز شهر میرم. از کنار کارگاه ساختمانی رد میشم که توش چند تا کارگر لباسهاشون رو بعد از کار روزانه عوض میکنن. من رد میشم و حواسم به جلوست، ولی اونا منو میبینن. دارکو (۲۶ ساله، کروات، کارگر)، مهمت (۳۰ ساله، ترک، لوله کش) و پیتر (۲۱ ساله، آلمانی، اهل شورتزوالد، کار آموز برق کاری ساختمان) با خودشون میگن. "نگا کن تورو خدا. ما باید اینجا صبح تا شب جون بکنیم اونوقت مالیات ما میره تو جیب این یارو که معلوم نیست از کجا اومده اینجا ول میگرده. برو بابا همون مکزیک کنار ساحل "مخیتو" تو بخور اینجا چه میکنی تو این هوای سرد سگی؟!! " ساعت ۱۹، جلوی صندوق سوپر مارکت آلدی، خرت و پرتهایی که خریدم رو حساب میکنم و نگاهی با لبخندی مصنوعی تحویل صندوق دار میدم، جوابی البته در کار نیست. مارتا (۲۷ ساله، لهستانی، دیپلم ردّی) وقت برای زیاد فکر کردن نداره. فقط کوتاه با خودش میگه. "ما آخرش نفهمیدیم این ترکها چرا گوشت خوک نمیخورن. حالیشون نیست دیگه پشت کوهی ان. حالا تازه اروپا هم میخوان بیان. کور خوندین. محاله...". من فکر میکنم : "اینو ببین. این اگه از صدقه سر اتحادیه اروپا نبود الان باید یه جایی تو کراکف کنار خیابون میایستاد و ..." ساعت ۱۹: ۳۰، تو تراموا، در حال برگشتن به خونه. چشم هام نگاه آشنایی رو میبینه. ولی هر دو بلا فاصله روی بر میگردونیم و به بیرون زل میزنیم. توی صدای خفیف ریلهای قطار، پرویز (۴۵ ساله، ایرانی، پناهنده سیاسی، بیکار) با خودش میگه: "این بدبخت حتما ایرانیه، اگه نبود اینجور هل هولی سرشو بر نمیگردوند. این اومده اینجا مثلا چی بشه آخرش؟ حتما یه دانشجوی بیچاره ست که به عشق آبجو خوردن و دیسکو رفتن اومده اینجا... الان مگه به این راحتیها بهت اقامت میدن؟ بدبخت؟ چی فکر کردی؟ ما چی شدیم اینجا که تو بخوای بشی...." من به تصویر محو خودم تو شیشه نگاه میکنم و با خودم میگم " این یارو حتما ایرانی بود. از این پناهنده ها...بیچارهها اینا فکر کنم همشون یه تخت شون کمه. اینجا انقدر تحقیر شدن همشون افسرده شدن. دلشون به این حقوق آخر ماه دولت خوشه و یه پاسپورت آلمانی که باهاش جلو فک و فامیلشون تو ایران جلو اسکایپ پز بدن... من که عمرن این کارو کنم...عمرن!!" ساعت ۲۰، سر کوچه. از پیچ کوچه که میام تو خانواده همسایه داره ماشین رو باربند میزنه برای اسکی. ۲ تا بچه دور و بر ماشین بازی میکنن و پدر و مادرشون سعی در سفت کردن پیچهای باربند دارن. نگاهم ناگهان به نگاه مادر بچهها تلاقی میکنه و لخندی به هم تحویل میدیم. من رد میشم و صدای بچهها هنوز میاد. اوا (۳۳ ساله، دارای مدرک کار آموزی، کارمند داروخانه) به سایه بلند من در حال دور شدن زل میزنه و فکر میکنه. "این یارو چقدر مشکوک بود، با اون ریش سیاه ترسناکش. باید از این به بعد بیشتر مراقب بچهها باشم. کسی چه میدونه، یه دفعه پیش میاد دیگه..." من دور میشودم و پیش خودم فکر میکردم : " اینا انقدر پول در میارن که نمیدونن باهاش چه کار کنن. بعد من بعد این همه سال باید هنوز با ۲ تا چمدون اینور اونور آواره باشم. مگه من از دنیا چی میخوام؟ یه خانواده معمولی مثل همینی که اینا دارن. ولی انگار باید رویاشو به گور ببرم..." ساعت ۲۳:۳۰، تو تخت خواب یک نفره اتاقم. منو دوست دخترم پشتمون رو به هم کردیم و داریم سعی میکنیم با وجود تنگی جا بخوابیم. ترزا (۲۲ ساله، اهل همین دورو بر، دانشجو) قطره اشک گوشه چشمش رو آروم پاک میکنه و پیش خویش میگه: "کاوه (یعنی من) بهترین آدمیه که تو عمرم دیدم. کاش بشه راضیش کرد اینجا بمونه و نره ایران. کاش یه کار خوب گیرش بیاد و انقدر حرص نخوره. کاش موهاش نریزه بیشتر. کاش فردا خورشید بزنه گرم بشه بتونم برم روی بالکن خونمون منظرهها رو ببینم. کاش گربمون نمیره. کاش...(خوابش برد)". من روم به دیوار سرد سفید روی به رومه و از زور خستگی توان فکر کردن رو ندارم. دلم میخواد بخوابم، ولی جا تنگه و پروستاتم تیر میکشه. دلم یه سیگار میخواد، ولی نمیتونم تو اتاق بکشم بوش تا ۱ هفته میمونه. به جاش فکر میکنم: "کاش نیروهای سیاسی و مردم بدون خون و خون ریزی سر یک حکومت سکولار دمکراتیک ائتلاف میکردن. کاش بشه خوابید و خواب خونه باغ پدر بزرگمو دید. کاش مقاله آخرم زودتر چاپ شه. کاش تیم ملی بره جام جهانی و با آلمان بازی کنه و ۵-۰ ببره، کاش این پدرام مسخره (یکی از دوستام تو ایران) کارش زودتر درست شه از بیکاری در بیاد. کاش شایسته سالاری بشه یه روزی. کاش بابام سیگار و ترک کنه. کاش برم یه بار دیگه جنگل با بچهها مثل سابق. کاش حالم بهتر بشه. کاش بتونم تو این بلاگ لعنتی یه پست بدرد بخور بعد این همه مدت بنویسم. کاش خوابم ببره بتونم فردا راحت بلند شم. کاش این ترزا یه کلمه دیگه حرف نزنه بذاره بخوابم حالو حوصله جواب دادن ندارم. کاش...(خوابم برد)" ... ما "تنها" به هم نگاه میکنیم. و "تنها" از دریچه نگاهمان، به هم، و در مورد هم فکر میکنیم. ...
*توجه: تمامی نامهای افراد در این متن خیالی هستند
|
| لینک نوشته |
|
عزیزانِ من (مدل همون آقایی که روزی، لاقل از سر شوخی، میشد فرزانهاش نامید و امروز چیزی جز خودکامه یی رسوا نیست)، از ۳ چیز (پنیر منظور نیست البته) جون مادرتون (که خدا به سلامت دارش، اگه هست و یا بیامرزدش، اگه نیست) پرهیز کنید (ربطی به پرهیز غذایی- درمانی نداره)، پیش از اینکه گذر روزگار، به زور، پرهیزتان دهد (به زبان خودمانی یعنی پیش از اینکه تجربیات عینی تون به طور عینی (مشاهده یی) دهنتون رو مورد عنایت قرار بده). از: falsche Annahme Wrong assumption فرض اشتباه ... میدونی از چی اونجام (کجام؟!!) میسوزه ؟ از اینکه وسط این گیر و دار جنگ زرگری این اراذل سیاسی محافظه کار و فشفشه در کردن ارتش توی خلیج فارس و تهدیدات جلوی صحنه و عجز و لابه پشت صحنه گردانندگان، وزارت ارشاد هم زد و با دسیسه چینی خیلی راحت خانه سینما (برای کسانی که نمیدونند: یعنی تنها و تنها انجمن صنفی مستقل و حرفه یی سینماگران این کشور) رو تعطیل کرد و سینما رو عملا یتیم و صغیر و بی کاشانه. آنچه باعث میشه پا نشم برم یه آفتابه آب بردارم و بریزم اونجام (کجام؟!!) و اجازه بدم اونجام (کجا بالاخره؟!!) همچنان بسوزه اینه که از هیچکس (یعنی ه...ای...چ...ک...س) هیچ (یعنی ه...ای..چ) صدائی در نیومد، نه از اون اپوزیسیونِ مرئی و نامرئی، نه از خود سینماگران بخت برگشته، و نه از مخاطبین شون یعنی اهالی حرفه یی سینما رو! هیچ کس چیزی (البته چیزی که در خور باشه، یعنی واقعا چیز باشه) نگفت. حالا میگی نه، نگا کن (این تیکه شد مثل یکی از این تبلیغات تلویزیونی صدا و سیما)، باز فراخوان جشنواره کوفتی فجرشون که بشه، هستند الاغهایی که برن از شب قبل زنبیل بزارن جلو معاونت سینمایی برا شرکت کردن، یا خودشون و جر وا جر کنن واسه ۲ تا بلیت جشنواره یا اون اختتامیه زیر گل رفتش! اه! من دارم حرص میخورم همینجوری هی لیچار میبافم به هم و هوار میکشم بیخودی. ولی خوب چه کنم، خیر سرم یه روزگاری مثلا سینما رویی بودم برا خودم توی ایران (البته با همراهی عدهای از یاران قدیمی مثل حامد، محمد و محسن). دلم میسوزه (آهان! منظور دلم بود پس!!) وقتی میبینم سینما رو به مسلخ بردند (البته درستش اینه که میبرند، نه بردند) و کسی نمیفهمه، یا نمیخواد بفهمه که چه حادثه یی، بلکه فاجعه یی در حل وقوعه. بعدش این میشه که من باید اونجام (دلم که منظور نیست احتمالا، بله؟!!) رو بگیرم و از سوزش فریاد کنم و قص علی هذا. ... ... عزیزان من (ایضاً به شرح بالا)، اون ۳ بند (یا پند) ابتدای پست ربطی به اون وسطیه نداشت. فقط خواستم یادآوری کنم و دوستانه، بلکه عاجزانه دعوتتون کنم به انجامش. از ما گفتن بود، خود دانید...
|
| لینک نوشته |
|
دکتر شدم آخرش، آدم اما.... شدم؟ نشدم؟ شدم؟ نشدم؟ شدم؟ ... پورمجیدیان اگه بود میتونست شاید کمک کنه جوابشو بدونم ؛))
|
| لینک نوشته |
|
بعد از مدتها، بعد از مددددتتههههاا، ساعتی از نیمه شب گذشته، حس کردم چیزی باید، میتونم، یا ممکنه بتونم، بنویسم. سرخوش از حس و حالی که این روزا کیمیاست در من، ۱ ساعت نوشتم، بدون توقف، و حس میکردم متن جمله به جمله نزدیک تر میشه به آنچه مدتهاست از خودم انتظار داشتم که بنویسم. در حال نوشتنِ جمله آخر بودم. دستم دکمه یی رو لمس کرد، که نباید میکرد. همه چیز یکباره پاک شد، صفحه بسته شد، و کامپیوتر خاموش و از نو روشن شد. در حالی که سرم رو محکم بین دست هام گرفته بودم و از آینه تخته چوبی میزِ کارم به پرتو کم و زیاد شونده نور مانیتور نگاهی بی هدف میکردم، تنها و تنها به نوشتنِ آنچه فکر میتونستم کنم، که الان دارم مینویسم، چیزی که اصولا با فکر کردنش میانه یی نیست از اساس. تنها چیزی که از نوشته پیشینم یادم میاد، یا فکر میکنم که یادم میاد، اینه: من دارم یائسه میشم؟ ننننننن...پت (صفحه بسته شد)... آیا اون متن کذایی میتونست چیزی بشه در حد آنچه من از خودم مدتها بود انتظار داشتم؟ نمیدونم! آیا ممکن بود من حسی مشابه رو نسبت به هر یک از نوشتههای پیشینم داشته باشم، اگه بر اونها هم هنگام نوشتن، ارسال یا ویرایش به ناهنگام آنچه رخ میداد که بر این آخری رخ داد؟ نمیدونم!
... بدون اینکه دقیقا به یاد بیارم در حال نوشتن چی بودم اون موقع، فکر میکنم اگه میخواستم جمله آخری رو بر متن قربانی شده قبلی اضافه کنم تا متن رو به پایان ببرم، اون جمله این میبود:
زندگی مجموعه یی "به شدت" ناا مطمئن از عدم قطعیت هاست.
|
| لینک نوشته |
|
هنوز چند روزی از اومدنم به آمریکا نگذشته و ترجیح میدم در موردش داوری شتابزده نکنم. سعی میکنم گوش و چشم هام رو باز نگاه دارم و ببینم دور و برم چی میگذره. فقط امیدوارم آخرش به این نتیجه نرسم که زندگی دانشجوییم در دانشگاههای گیلان، تهران، مازندران و فرایبورگ، آنچه تا حال انجام دادم و هر کجا که تا به حال بودم اتلاف وقتی بیش نبوده... |
| لینک نوشته |


